برای آرزو کردنت نیمه شب از خواب برخاستم.
آسمان را بوئیدم.
بوی خدا می آمد و باران.
زمین را بوسیدم. مانند لبانت گرم بود و تب دار.
آسمان هنوز می بارید. بوی مهربانی هایت را در آغوش باران تجربه کرده بودم.
خداوند را خواندم. آندم که دیگر هیچ چیز در دل برایم باقی نمانده بود.
خداوند را خواندم و نام تو را بر زبان جاری ساختم.
باشد که به حرمتت نام تو٬ به احترام عشق لبریز تو خداوند ارزویم را پاداش دهد.
اگه از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه از عشق تو مُرد و دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مُرد و دیگه از دست تو هم راحت شد
آره از عشق تو مردن داره...
اگه از عشق میشه قصه نوشت...
آیات متعدد در قرآن پیوستگی موجودات زنده را تا انسان متذکر است. این آیات از نظرها و به بیان متفاوت تغییرات و تکامل موجودات را تا انسان توضیح می فرماید.
بعضی از این آیات به تکامل تدریجی موجودات تا انسان و سپس به آدم و بنی آدم اشاره دارد.
بعضی دیگر منشائ حیات را از جسم بیجانیعنی خلقت اولیه جانداران را از خاک متذکر می گردد.
و پاره ای دیگر ضمن اشتره به احوال و مراحل جنینی انسان بستگی نسلی او را با سایر موجودات بیان می دارد. از این جهت است که مطالعه تکامل موجودات در قرآن مجید فعلا در سه قسمت ذیل محدود می شود:
۱- خلقت تدریجی موجودات زنده تا انسان
۲- منشا حیات یا خلقت اولیه انسان.
۳- احوال جنینی انسان در بیان قرآن.
ادامه دارد...
... نه گفتنی است سخن گرچه محرمی
درکش زبان وپرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار می رسد و وجه می نماند
فکری بکن که خون دل آمد زغم به جوش
اگر از عشق میشه قصه نوشت
حلاج را از بسم الله پرسیدند؟:
فرمود : کان بسم الله من العبد بمنزلة کن من الله تعالی
یعنی وقتی بنده بسم الله می گوید همانند آن است که خداوند بفرماید کن ( موجود باش )
یعنی بسم الله بگو و منتظر باش تا آنچه می خواهی انجام شود .
یعنی ........
سلام بر تو ای فرشته ی مهربانی و خوشبختی
سلام بر تو ای آسمان افراشته بر فراز دره های بلبد
و کوههای ژرف
سلام برتو ای ستاره ی همیشه جاوید
برای خواب معصومانه ی عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شبهنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ابریشم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهائیمون و
میون سفره ی شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
.........
حکیمی گفت : نابینائی بهتر است از نادانی ، زیرا که نابینا
را همه بیم از آن بود که به چاه یا گودالی در افتد و کمترین
بیمی که نادان را رسد آن بود که به هلاک افتد .