تبليغاتX
مهراوه
از عشق ابوذر می نویسم وقتی از نگاهش دورم ...

 

راستی ی چن وقتیه براتون از ابوذرم نگفتم

راستشو بخاین رفتم ز یادش انگاری

بازم باید نرم سراغش تا خودش بیاد

چه کنیم

عاشقیه دیگه

 

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

حلاج را از بسم الله پرسیدند؟:

فرمود : کان بسم الله من العبد بمنزلة کن من الله تعالی

یعنی وقتی بنده بسم الله می گوید همانند آن است که خداوند بفرماید کن ( موجود باش )

یعنی بسم الله بگو و منتظر باش تا آنچه می خواهی انجام شود .

یعنی ........

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

سلام بر تو ای فرشته ی مهربانی و خوشبختی

سلام بر تو ای آسمان افراشته بر فراز دره های بلبد

و کوههای ژرف

سلام برتو ای ستاره ی همیشه جاوید

 

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

برای خواب معصومانه ی عشق

کمک کن بستری از گل بسازیم

برای کوچ شبهنگام وحشت

کمک کن با تن هم پل بسازیم

کمک کن سایه بونی از ترانه

برای خواب ابریشم بسازیم

بذار قسمت کنیم تنهائیمون و

میون سفره ی شب تو با من

بذار بین من و تو دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن

.........

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

حکیمی گفت : نابینائی بهتر است از نادانی ، زیرا که نابینا

را همه بیم از آن بود که به چاه یا گودالی در افتد و کمترین

 بیمی که نادان را رسد آن بود که به هلاک افتد .

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

با من صنما دل یک دله کن

                     گر سر ندهم آنگه گله کن

صداقت و راستگوئی هم از چیزای دیگه ای بود که از ابوذر یاد گرفتم .

حتی اگه می دونست گفتن چیزی منو ناراحت می کنه ترجیح می داد اصلاْ حرفی ازش نزنه تا اینکه دروغ بگه برا خوشحالی من .

کاش فرصت بودن کنار مهربونیاش بازم نصیبم می شد ...

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

گفت : چه چیز است از چیزها که هرکس بر او پادشاست ؟

 

گفت : بر رأی و گفتار و کردار خود هرکسی پادشاست .

 

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

حکیمی را گفتند : چه فضل است دانش تو را بر دانش کس دیگر؟

گفت : آنکه همی دانم که دانش من اندک است .

 

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  | 

 

امروزه سالها از زمانی که انسان از تفکر در بارۀ هستی و راز سر به مهر آن به حیرت می آمد می گذرد . مقام آدمی به مقتضای روح مجرد و درگیری این مجرد با عالم سنگینی و کثافت ماده ، مقام حیرت و سرگشتگی است . حیرت در مواجهه با رازی که او را در خود گرفته است . و این انسان به عنوان کاشف راز و جستجوگر نسبتی است که به عنوان «موجود» با راز وجود و حقیقت هستی پیدا می کند . حکما و فلاسفه در طول تاریخ بیش و پیش از آنکه در پی کشف چگونگی و کیفیت ایجاد پدیده ها باشند ، همّ و غم خود را مصروف کشف «چرائی» و علت غائی هستی و موجودات می کرده اند . چرا آمدن و چرا رفتن . چرا موجود شدن ؟؟ پر واضح است که پاسخ گوئی به این پرسشهای حکیمانه و غائی ، نیاز مند جدّ و جهدی حکیمانه و ژرف در هستی است . شاید هیچ پرسشی در تمام طول تاریخ بشر پیچیده تر و در عین حال جذاب تر از مسئلۀ «وجود » نبوده است . پرسشی که از سر حیرت آدمی در برابر هستی و موجودات ، خود را نمایان می کند و هرچه آدمی برای یافتن پاسخ بدان می کوشد بر حیرتش افزوده می گردد . معلوم است که اینگونه پرسش هیچ نسبتی با پژوهشها و تحقیقات علمی ندارد . چه این پرسش حاصل تفکر و غور در هستی و نحوه ای حضور بیواسطه در هستی است . همانگونه که هنگام رویاروئی با حادثه ای بزرگ مانند مرگ به ناگاه می پرسیم : چرا می میریم؟ این چرا فریادی است که از عمق جان بر می آید . عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد حافظ نمی پرسد « گل سوسن چگونه رفت و چگونه آمد؟ » از پائیز و نقصان آب و خاک نمی پرسد بلکه حیران در برابر وجود و عدم سوسن ، می پرسد : چرا رفت؟؟ و چرا آمد ؟؟ این نحو پرسش است که دریچه های تفکر را بر انسان متذکر می گشاید و او را از گرداب عقل جزوی و مادی نگر رهائی می بخشد و نسبتش از آن حیث که موجود است با عالم کلی وجود و حقیقت هستی برقرار و متداوم می نماید . و او را وادار می کند تا با جدّ و جهدی تمام رابطۀ میان اجزاء منتشر در عالم و جایگاه هر موجود را در نسبت با کلّ هستی چنانچه بایسته و شایسته است دریابد . و این آن چیزی است می تواند روح خام گرفتار در تدبیر و تأمل امور مُلکی و مادی را به پروازی بی انتها در آسمان ژرف و پاک معنوی سوق دهد . بی گمان انسان به مقتضای انسان بودنش ، کنجکاو و جویای نسبت میان خود به عنوان یک «موجود» با حقیقت هستی و رازهای پنهان وجود است و این نگرانی و حیرانی است که او را جرگۀ نبات و حیوان برکشیده است . و اصلاً لازمۀ انسان بودن و وقوف در مقام انسانی پرسش و جستجو از این «راز» است . حکمای شرقی قبل از آنکه دغدغۀ چگونگی موجودات و تصرّف در امور مُلکی را به خود راه دهند ، حیران عظمت دستگاهی بوده اند که آنها را وامی داشت با گذر از عالم مادی و جهان شناسی همّت و تفکر خود را صرف کشف رازهائی کنند که نگران و حیرانشان می ساخت . همین امر موجب آن بود تا لایه های پوشیدۀ عالم باطنی و غیبی بر آنها مکشوف گردد . چه جلوات عالم معنا و اصالت ویژه اش سبب می شد که آنان از کنار جلوات صوری و ظاهری عالم اعتباری مادهّ گذر کنند و دچار غفلت ناشی از اشتغال به امور مجاز نگردند . بعکس آن در غرب از آن هنگام که به قول یکی از اندیشمندان غربی « تفسیر جهان جای خود را به تصرف جهان داد » بشر سیر در زمین را جایگزین سیر در عالم معنا نمود و همۀ ان سؤالهای حیرت انگیز و نگرانی چرائی ها جای خود را به مسائل و چگونگی ها داد . در دنیائی که تتبّع و پژوهش و آمار غلبه می کند ، دلها مقفول و نفسها رها گشته اند و بشر نحوۀ جدیدی از «دیدن» را تجربه می کند . دیدنی که صرفاً سطح روشن و لایۀ بیرونی را نمایش می دهد و لایۀ پنهانی وغیبی را که رازگونه است از دیدۀ تفکر و تعقل آدمی می پوشاند . وعجیب اینکه اینگونه تفکر و دیدن و در حقیقت «استعفا از تفکر» عادت معتاد قرون متأخر گردیده است . غلبۀ تاریخ جدید در پی بروز نحوۀ جدیدی از دیدن عالم و آدم مقام آدمی – خلیفة الله – را به اسفل درجات نازل کرد . همچنانکه سکون در عالم پندار و توهّم او را از درک بسیاری از دقایق و فلسفۀ آمدن ها و رفتن ها بازداشت و حیات عاشقانه و عارفانۀ او را به حیات عاقلانه ( عقل کمی و مادی نگر مُلکی ) بدل کرد . دوری از وطن مأنوسی که مولوی در نی نامه با گریه و زاری از آن یاد می کند . سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند گوئی چنان است که گمشدۀ انسان معاصر ، نه راز نهان و حقیقت هستی ، بلکه وطنی خاکی است که با دست و بازوی خود آنرا بر می کشد و بر بلندایش می ایستد . و کمترین کیفر این دوری و غفلت محجوب و محروم ماندن او از دقایق عالم معنا است . هرچند انسان امروز از مرگ ، وجود ، هستی و موجودات می پرسد ولی هیچکدام از اینها برای بشر متمدن جدید راز نیست . چه به تبع نزول مقام انسان ، مقام راز نیز متنزل شده و پرسش و حیرت از آن نیز مبدل به پژوهش در مسئله ای ساده گشته تا علم جدید به مدد مذهب اصالت تجربه و حواس ظاهر عهده دار کشف و شناسائیش گردد . در اینجا متذکر می شوم که «راز» امری است کلی و ماورائی که ما را در خود گرفته است و بر ما احاطه دارد ، اما «مسئله» مشکلی است که ما آن را در بر می گیریم و بر آن احاطه داریم و برای تسلط بر آن تلاش می کنیم . چنانکه آدمی در برابر راز حیرت می کند اما برای مسئله به دنبال راه حل می گردد . علم جدید منشاء تکنولوژی و صنعت شد و انسان را در برابر پیامدهای مادی و صنعتی به شگفت آورد . اما انسان جدید مرعوب دستاوردهای خود شد و نه حیران عظمت خلقت خود و عالم . اصل ترقی به منزلۀ وحی منزل آسمانی پذیرفتۀ دستگاه نظری بعد از رنسانس شد . چنانکه علمای زیست شناسی مبتنی بر آن بروز دگرگونی کمی و تحولات صوری پدیده ها از جمله گیاهان و جانوران را نشانۀ بروز سیر اکمالی پدیده ها فرض کردند و بر حسب همین برداشت ، انسان امروز به عنوان کاملترین و در عین خال فهیم ترین موجود و در نتیجه برحق ترین معرفی شد و دستاوردهای او نیز در زمرۀ کاملترین دستاوردها و شناختها جای داده شد . و بدین ترتیب بود که پرسش از «چگونگی ها» چگونگی موجودات و خلق آثار و نمونه ها ، در دستور کار اهل تتبع و پژوهندگان مادی قرار گرفت .

نوشته شده توسط علی  در ساعت  | لینک  |